زمزمه های یک ابر
دستهایم را میبینی؟ آنها زمین را پیموده اند... فاصله ها را از دریاها و اقیانوس ها گرفته اند/ نرودا
پیامبر من رسالتت را می دانستی من هم می دانستم معجزه هایت هم تمام شده خیالت راحت من موئمنم دیگر هنوز دلخوش مگر به آیه ای حدیثی شعری فقط می ماند یک چیز یادم بینداز خودت را خودم را یادم هست دیگری ...با هم قدم می زدیم ، دست در دست، ساکت، غرق دنیاهای خودمان، هر کس غرق دنیاهای خود ، دست در دست ، فراموش شده، این طور است که تا حالا دوام آورده ام، و امروز عصر هم انگار باز نتیجه می دهد، در آغوشم هستم، من خودم را در آغوش گرفته ام، نه چندان با لطافت ، اما وفادار ، وفادار. «ساموئل بکت» / « متن هایی برای هیچ» اتفاق خوب خواندن نمایشنامه ی « شب هزار و یکم » از بهرام بیضایی و حس زن بودن و دلخواستن قصه گو بودن. روزی در سوق مجادله در گرفت میان تاجری فاجر و باربری زنگی. صاحب شرطه رسید ، و بی پرس و جو آن زنگی به باد کتک گرفت به وهن و استخفاف ، و دماغش در خاک و خون کشید با همه حقی که داشت! به از این نیست کار جزیه دهندگان. فرق است میان غالب و مغلوب... دوست هایم را می بینم ، دوستشان دارم ، با هم دست می دهیم دوبار ، برای سلام و خداحافظی. منشی آموزشگاه را دوست دارم ، با او دست می دهم ، وقت خداحافظی. استادم به دیدن من عادت دارد. دست هایش گرم نیست ، اما دلش گرم گرم! با او هم دست می دهم ، برای احترام ، آنفولانزای تنهایی ریشه کن می شود ! خودم صداها خوب فیلمی است این روزها. هر چند مثل شب های روشن زمان اکرانش مهجور است. فیلم سه روایت دارد که حتی فقط برای روایت اصلی اش هم باید به فیلمنامه نویسش که سعید عقیقی است تبریک گفت ! پرداختن به سه روایت تقریبا" موازی آن هم از انتها به ابتدا برای مدیوم سینمای ما جرئت می خواهد. به قول یک دوست، صدا ها داستان شاعرانه ی شب های روشن را ندارد اما در عوض خیلی تکنیکی تر است. حالا ما که در کل عادت داریم همه چیز را به همه چیز ربط می دهیم جریان وارونه ی صدا ها را هم ربطش دادیم به رمان ویران می آیی حسین سناپور که داستان از انتها روایت می شد و می شد کتاب را از آخرش هم خواند که از اولش شروع بشود. دیگری تمام دختر ها باید شعری داشته باشند که برایشان نوشته شده باشد حتی اگر مجبور شویم این دنیای لعنتی را برای این کار سر و ته کنیم « ریچارد براتیگان » پ.ن : کم کم دارد برف می آید ها! خوشبختم و خوشبختی درد بزرگی است دوست دارم توی تاریکی نزدیک غروب ـ خونه ، آهنگ نازلی را بگذارم دراز بکشم روی کاناپه ، گریه کنم و اسمش را بگذارم زندگی. پ.ن : نازلی را مانی رهنما خوانده . ترانه سرایش هم بابک صحرایی است. یک روز ، دوستی ، وقتی داشتیم توی راهروهای مترو می چرخیدیم تا آخرش برسیم خانه هایمان ، جمله ی حکیمانه ای گفت بیخ گوشم: کاش همه ی دنیا پله برقی بود! وقتی همه چیز آشفته بود احساس بهتری داشتم دیگر حتی یک سوسک هم نیست که با هم معاشرت کنیم ریتم زندگی را گم کرده ام خوابم نمی آید اشتهایم کور شده تمام کثافت هایم را از من دزدیده اند « چارلز بوکوفسکی » ... ( سلام مهشید ! اگر آمدی و خواندی همین شعری را که خودت نوشته بودی) ما بدون جنگیدن مردیم و هیچ بازمانده ای برای بازماندگانمان باقی نگذاشتیم. جنازه هایمان را از پشت سرمان برداشتیم تا دنیا تمیز بماند از بین رفتیم و نقطه شدیم پنج نقطه زیر قطره های ریز و سنگین باران آبان. شیشه جان می دهد برای ها کردن ۲. حرف می زنم تو فکر می کنی اتفاق بدی برایم افتاده من می گویم: خیالت راحت ، اتفاق بدی نیفتاده حرف نمی زنی من فکر می کنم اتفاق بدی برایت افتاده تو می گویی: خیالت راحت ، اتفاق بدی نیفتاده ۳. افتادن اتفاق ها مربوط می شود به جاذبه ی چه چیزی؟ ۴. نگاهم را پایین می اندازم می گویم می گویم می گویم حتی از این که درد می کنم یا از پتکی که دیوار دوم اتاق به کتف راستم می کوبد بی هیچ ملاحظه و رودربایستی همه چیز را می گویم واو به واو ... حتی رازهایمان را و حرف هایی که به خودت هم نگفته ام تا به حال گاهی بعضی کلمه ها هم قافیه از آب در می آیند دست خودم نیست عادت دارم تا جایی که نفس دارم می گویم... سرم را که بالا می آورم همه کف می زنند و لبخند : تازگیا چقد قشنگ شعر میگی اِلا !
خودم
دیگری
دیگری دیگر
| Design By : Night Skin |


