تبليغاتX
زمزمه های یک ابر

زمزمه های یک ابر

زندگی مشترک !

چند سالی میشه که با هم رفیقیم . اوایل خیلی فرق داشتیم

تنها وجه اشتراکمون چند تا رمان بود که هر دومون دوستشون 

داشتیم و یک فیلم . خودم از فیلم خبر نداشتم ، تا اینکه یه روز

که توی راهروی مترو بودیم دستمو گرفت و دویید گفت بیا ببینیم

میتونیم رکورد دیریمرز رو بشکنیم یا نه ! اینو که گفت دیگه رسیده 

بودیم به پله برقی ها . آخرش هم موفق نشدیم مثل ایزابل با انگشت

موز رو به سه قسمت مساوی تقسیم کنیم اما مثل چارلی پاپلین عصا

های کوهنوردیمونو توی دست چرخوندیم ، مثل سامر روی چمن ها

نشستیم و یه سری کلمه هایی رو که نباید ، داد زدیم . مثل مِری 

خنزر پنزر جمع کردیم . وسط راه رفتنامون " در رویای بابل " 

رو خوندیم و مجبور شدیم یه جاهایی بشینیم و فقط بخندیم .

هروقت شکلات دیدیم یاد فارست گامپ افتادیم و همیشه اون بود

که دیالوگ مامان ِ فارست رو میگفت : زندگی مثل یه جعبه شکلاته !

توی پیاده رو های  ولیعصر رفتیم و تنه زدیم و تنه خوردیم و تاراج نامه ی

بیضایی رو خوندیم  . زدیم زیر آواز ، من یادم می رفت خودش متن شعر 

ها رو آروم بهم دیکته می کرد .

یه روز سر یکی از کلاسامون استاد وسط درس برگشت رو به ما و گفت :

شما دارید شبیه هم میشید ! یا شبیه بودید یا دارید شبیه میشید !

ما با هم گفتیم : نبودیم داریم شبیه میشیم ...

القصه ! چند روز دیگه ازدواج میکنه ! تا به حال شاهد ازدواج هیچکدوم

از یار غار هام نبودم . برای عروس شدنش شوق دارم . از اون شوق هایی

که میرسه به اشک و بغض...



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 14:14  توسط ela  | 

خستگی به سعی گرسنگی

هر توت فرنگی ، فروغی ست در دل تاریکی !

و پس از بلعیدنش باز نیستی و عدم .

چنان که گویی از ابتدا نبوده ای و پس از آن نخواهی بود !


( زمزمه های یک جارو برقی با کیسه ای خالی )

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:8  توسط ela  | 

سلین ! لویی فردینان سلین ! اغلب صدایش می زدند: فردینان !

فکرش را بکنید ، پیرمردی هست تنها ، نه ! تنهای تنها . تکیده ، بی حوصله

کلافه ... پیر مردی که مادرش از گرسنگی مُرده است ، این طور که خودش 

گفته ، اصلا" چرا پیشتر برویم ؟ همین ! خودتان را بگذارید به جای پیرمردی

که مادرش از گرسنگی مُرده ! تمام است ! مادرش هم هیچ . زندگی اش

از فقر و دیگر رفقایش مُرده . حالا دلخوشیش این است که بنشیند پشت 

میزش و بنویسد . روزهای گذشته ی خودش را ببافد به تار های تخیل و

بگردد پی حرف هایی که دلش می خواسته بگوید . چیزی جز این ندارد.

فقط حرف حرف حرف. اما حرف داریم تا حرف ! حرف های پیرمرد آن قدر

فراتر از حرف است که حتی در ترجمه هم گم نمی شود . تمام پیچ و 

خم ها را رد می کند تا برسد به خواننده اش ! 

ببردش به شبی نزدیک پنجره ، رو به منظره ی جاده ای نیمه تاریک و

که زنی با پیراهن سپید از چراغی به چراغ دیگرش پِر پِر می زند ، درست

مثل پروانه ای راه گم کرده . ببردش به تگرگی که حتی پنبه ی مِه را هم 

خیس می کند . بخواباندش روی کاه . سرما را بریزد توی مغز استخوانش

و بعد با دیده ها شنیده های خودش گرمش کند . 

ببردش به اشتیاق کتاب ها ، سفر ها ، مرگ ها ...



برچسب‌ها: سلین, کتاب ها, دوست داشتنی ها
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 19:3  توسط ela  | 

ادامه خواهد داشت

اوایل می ترسیدم ، زیاد ! . زبانم بند می آمد تا می خواستم صدایت بزنم

انگار پاهایم توی ماسه فرو می رفت . داغی ماسه ها به گلویم می رسید ،

زمان کند می شد . پس نمی رفت. پیش نمی رفت . یک سکانس تکرار می شد.

تو پارو می زدی . تو دست تکان می دادی . دور می شدی. پلک می زدم . 

پارو می زدی . دست تکان می دادی . دور می شدی . می ترسیدم. نمی پریدم 

از خواب. ادامه داشت . ادامه دارد .


+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 22:1  توسط ela  | 

چه می دونم !

استاد برگشته گفته تمرین کُنا ! بار آخری هم که همینطور یه لّا قبا رفته بودم 

پیشش ، انقد اَخم و تَخم کرد که یه جورایی تحت تاثیر قرار گرفتم ...

گفت دو سه ساعت هم نشد ، نشد ! عیب نداره ( به دَرَکی هم که توی دلش

گفت شنیدم حتا ) نیم ساعت هم که درست و اصولی تمرین کنی کافیه .

داشت کَلَک می زد . فهمیدم . اما کلکش فایده نداشت . بازم سه هفته تمرین 

نکردم . حالا از صبح نمدونم چِم شده مثل خُلا نشستم سر تمرین هام ، 

اونوقت جوری که به خودم حالی کنم که دارم کار وقت گیر و مهمی انجام میدم 

استاپ واچ ِ گوشیم رو می زنم که زمان بگیرم ، بشه دو سه ساعت ، خودم رو 

قاب بگیرم بزنم به دیوار محض ِ افتخار ! 

تا الان شده بیست و پنج دقیقه و خورده ای . روزا هم که انقدر بی برکت شدن

می دونم چشم رو هم بذارم و نذارم شده نصف شب و من گیج ِ خواب .

ایناش به کنار ... هی یاد فیلم سکس و فلسفه می افتم و اون مَرده که 

با ورژن اصل ِ همین استاپ واچ ها خوشی های زندگیشو زمان می گرفت 

و متعاقبا" این ندای درونی که : مخملباف ! فیلمه ساختی ؟! اَه ! 

فقط وان ِ شیرش خوب بود ! 

بعدش یهو یاد خانوم سرخ پوش می افتم ( فامیلیش این بود ؟ نمدونم! )

که یه پیرزنی بود با کلی اِسیل کِسیل . خوب مونده بود البته . 

و هر جا ازش حرفی بود حتمن به این نکته هم اشاره می شد که هفته ای 

یه بار حموم شیر می گیره .

خب شد بیست و پنج دقیقه ! استاپ واچ ئه رو ری استارت می کنیم ! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 15:49  توسط ela  |